تبليغاتX
بیا کارت دارم
چی بگم تا خوش باشی؟
 
سلام به تمامی دوستان ... باید بگم بنا به درخواست بعضی ها مجبورم وبلاگمو عوض کنم تا اطلاع ثانوی بای
|+| نوشته شده توسط امیر در دوشنبه 1386/11/01  |
 سلام به تمامی دوستان ...
|+| نوشته شده توسط امیر در جمعه 1386/10/14  |
 کنکووووووور دارم ... پس خدا حافظ تا دو هفته ی دیگه...

تیک ، تاک ، تیک ، تاک ، تیک ، تاک ، تیک ، تاک ، ...

من نشسته بودم و همینطور فکر می کردم ، ولی ، تیک ، تاک ، تیک ، تاک ، تیک ، تاک ، ...

اصلا مشخص نبود به چی فکر می کنم ، فقط اونقدر می دونم که به هیچ چیز فکر نمی کردم ولی ساعت همینطور تیک ، تاک ، تیک ، تاک ، تیک ، تاک ، ... ، تیک ، تاک ، تیک ، تاک ، تیک ، تاک

که یهو صدای ساعت توجه منو به خودش جلب کرد . نگاه کردم ، ساعت پنج بود ، اومده بودم توی اتاقم که شیمی بخونم ، ولی دقیقا 2.5 ساعت بود که بی خودی به کاغذ سفید خیره شده بودم و فکر می کردم که چی توی وبلاگم بنویسم که بازدیدهام بیشتر بشه ، ولی مسئله اینه که به همون هم فکر نمی کردم ، ... یه دفعه به خودم اومدم دیدم من توی این 2.5 ساعت می تونستم حد اقل 100 تا تست شیمی (یعنی تقریبا نصف تست های شیمی پیش 1) رو کار و نکته برداری کنم ، بعد اون موقع بود که واقعا رفتم تو فکر ، به خودم گفتم اصلا من برای چی توی این اتاقم ، برای چی می خورم و می خوابم و الکی توی این اتاق و اون اتاق پرسه می زنم ، برای چی بابام جون می کنه و پول در میاره و من هی پولهاشو خرج می کنم ، برای چی برادرم 200 هزار تومن از گلوی زن و بچه اش کشید و خرج من کرد و اصلا برای چی 12 سال عمرم رو توی مدرسه گذروندم ، برای همین یه سال دیگه ، برای کنکور ، برای دانشگاه ، واسه همین تصمیم گرفتم به جای اون مطلب چرندی که توی ذهنم بود ، این مطلب رو بنویسم و بگم که بابا من کنکوووووووور دارم ... همین شد که می خوام از این به بعد هر دو هفته یک بار که کنکور آزمایشی دارم آپ کنم و بین این دو هفته حتی به کامپیوتر نزدیک هم نشم پس خدا حافظ تا دو هفته ی دیگه ...

           

|+| نوشته شده توسط امیر در جمعه 1386/10/14  |
 دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط امیر در جمعه 1386/10/07  |
 مبارک...مبارک...مبارک
عید سعید غدیر خم بر تمامی شیعیان جهان مبارک باد

عید غدیر مبارک

 

|+| نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه 1386/10/06  |
 
سلام نمی دونم چرا امروز خیلی کسلم و حوصله ی درس ندارم....لطفا به من کمک کنید...ممنون

|+| نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه 1386/10/06  |
 سوز دل

دلا بسوز که سوز تو کار ها بکند

دعای نیمه شبی دفع صد بلا بکند

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب برگیرند

هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند کرا دوا بکند؟

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری

بوقت فاتحه ی صبح یک دعا بکند

بسوخت حافظ و بویی ز زلف یار نبرد

مگر دلالت این دولتش صبا بکند

 

|+| نوشته شده توسط امیر در سه شنبه 1386/10/04  |
 جوانی

    دل برین پیر زن عشوه گر دهر مبند               کاین عروسی است که در عقد بسی داماد است

 

نور شدیدی از پنجره ی اتاقم به چشمانم تابید ، چشمانم را باز کردم ، دیدم صبح انوار طلایی خورشید را به اتاقم افکنده بود ، اما آن نور شدید نور خورشید نبود ، از پنجره بیرون را نگاه کردم ، ناگهان مجددا آن نور با هاله ای از مه سفید از جلوی دیدگانم گذر کرد ، به دنبال او دویدم ، در را باز کردم ، داخل کوچه شدم ، بوی عطرش بینی ام را نوازش می داد ، اما از او خبری نبود ، این کوچه ، آن کوچه ؛ نبود ... تا آن که به آخرین کوچه ای که سر نزده بودم رسیدم ، می دانستم او آنجاست ، بوی عطرش غلیظ و غلیظ تر می شد ،" آری او به خاطر من آمده است " " عشق من در این کوچه منتظر من است " این ها را با خود می گفتم ، به سر کوچه که رسیدم ناگهان صدایی گفت ؛ آمدی امیر؟ منتظرت بودم ، من هنوز مست و خواب آلود بودم ، دست در گردنش انداختم ، گرمای بدنش را احساس کردم ، لبانم را بر لبانش نهادم ، هنوز طعم لبهایش را نچشیده بودم که ناگاه ... کوچه عوض شد ، همه چیز عوض شد ، زندانی را روبرویم دیدم که عده ای مست و خواب آلود مانند من در آن حبس شده اند ، چشمم را که بر هم زدم ناگهان خود را کنار آن ها و پشت میله های زندان یافتم و آن طرف میله های زندان پسرکی مست و خواب آلود که گرم عشق بازی با او بود ...

 

            آن پنجره پنجره ی کودکی من بود ، آن نور روزگار جوانی من و آن زندان ، زندان پیری و مرگ
|+| نوشته شده توسط امیر در سه شنبه 1386/10/04  |
 فال

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست

منت خاک درت بر بصری نیست که نیست

ناظر روی تو صاحب نظرانند آری

سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست

اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب

خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست

تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی

سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست

تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند

با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست

من از این طالع شوریده برنجم ور نی

بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست

از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش

غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

شیر در بادیه عشق تو روباه شود

آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست

آب چشمم که بر او منت خاک در توست

زیر صد منت او خاک دری نیست که نیست

از وجودم قدری نام و نشان هست که هست

ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست

غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است

در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
|+| نوشته شده توسط امیر در دوشنبه 1386/10/03  |
 یلدا مبارک
یلدا یعنی یادمان باشد زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه با هم بودن را باید جشن گرفت یلدا مبارک
|+| نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه 1386/09/29  |
 
 
بالا